تبليغاتX
www.sofrey del.blogfa.com

www.sofrey del.blogfa.com

سفره دل باز است مهمان شويد

سرش را خم كرد تا زندگی از بالای سرش عبور کند.آنقدر خم کرده بو که هیچ تماسی با آن نداشته باشد.دیگر زندگی اش را دوست نداشت از اولش هم دوست نداشت، از همان بچگی ..! از همان موقع که عمه اش را از پدر و مادرش بیشتر دوست داشت. اما چه اهمیتی دارد..! 

با ترس  سرش را كمي بالا   آورد اما کمرش هنوز خمیده بود به  اطرافش که نگاه کرد غمش دوباره زنده شد .هنوز زندگی جریان داشت هنوز مجبور بود سرش را خم کند تا زندگی از بالای سرش عبور کند.    دیگر از این کار خسته شده بود،كمرش هم دیگر توان وزن زندگی را نداشت .نمی دانست چرا زندگی لعنتی اش تمام نمی شود .نمی دانست تا کی می خواهد از بالای سرش عبور کند و تاکی جریان دارد.                                                                                     

اولين بار كه عمه اش را مامان صدا زد احساس کرد کاش واقعا مادرش بود. که بود. بعضی وقتها بهانه می کرد که حواسش پرت شده و به او بابا هم می گفت. چه لذتی می برد... چه لذتی..                                                                            

عمه اش همیشه به او سوهان می داد تا بخورد از همان سوهان های شیرین که او  دلش برای آنها ضعف می رفت . ناخن هایش را هم کوتاه می کرد و سوهان می کشید و او همیشه به این فکر می کرد که چرا وقتی عمه اش روی ناخن هایش را سوهان می کشد نوک انگشتانش شیرین نمی شوند.                                             

دوباره میگرنش عود کرد. دوباره انگار مغزش را سوهان می کشند . همه جا را گشت همه ی کشو ها و کابینت ها و حتی زیر کاناپه ی قراضه ی روبه روی تلویزیون را. احتمال می داد وقتی که گزارش هوا شناسی می دیده قرص هایش را جایی اطراف کاناپه گذاشته ، فقط گزارش هواشناسی  نگاه می کرد. فقط دلش می خواست باران ببارد و سیل بگیرد.یا هر چیزی که بتواند زودتر زندگی بالای سرش را عبور دهد. اما همیشه گزارش از هوای صاف یا کمی تا قسمتی ابری و  گاهی هم از آلودگی چندشناک شهر داد ه می شد.                                                             

میگرنش آنقدر چشمانش را تار کرده بود که همه جا را تیره و غبار آلود می دید.  وقتی پدر و مادرش مردند ناراحت نشد. اشک نریخت نمی دانست چرا به وجود آمده همیشه فکر می کرد کاش تولدش به تاخیر می افتاد یا اینکه کاش بچه ی عمه اش بود،که بود.                                                                                             

نمی دانست قبر پدر و مادرش کجاست وقتی مردند احساس کرد که راحت شده ،احساس کرد که دیگر بدون حسادت مادر می تواند به عمه اش بگوید ،مامان.اما نشد.  

 خانه ی کوچکش همیشه تاریک بود . هر نوری باعث می شد که دوباره میگرنش عود کند. ودوباره از آن سوهان ها که شیرین هم نبود به مغزش بکشندو آنرا سیقل دهند و او را عاصی کنند .دارو هایش را پیدا نکرد. روی کاناپه دراز کشید .          

شیشه های پنجره ی اتاقش را رنگ زده بود رنگ تیره ای که خودش هم نمی دانست به سبز می زند یا قهوه ای .قسمتهایی از شیشه رنگش پریده بود و نور موزیانه خودش را داخل اتاق او  می انداخت و حالا  هم باریکه ها درست به صورت او می خورد و تا ته مغزش را می سوزاند. بلند شد . عصبانی بود . خواست مشتی به شیشه بزند و عقده اش را خالی کند اما ترسید که مشتی از نور به صورتش بخورد و کبودی دور چشمانش را بیشتر کند.                                                                               

ترجیح داد کاناپه را طوری بچرخاند که چشمش به آن باریکه های موزی نخورد. کاناپه را  چرخاند. قرص هایش را پیدا کرد، به اندازه ی وقتی که کنار عمه اش بودخوشحال شد.

مدتها بود که اینطور خوشحال نشده بود. قرص هایش را خورد. بهتر شد. ترجیح داد دوباره کاناپه را برگرداند و روی آن دراز بکشد و گزارش هواشناسی نگاه کند . امید داشت که هوا پس شود. درست مثل وقتی که عمه اش مرد و هوا پس شد و کمرش را خم کرد و سوهان کشیدن به مغزش آغاز شد . از همان سوهان هایی که شیرین نبود و عمه اش به ناخن هایش می کشید.

بعد از مرگ عمه اش فهمید ،همیشه درست بوده که به او مادر می گفته فهمید که عمه اش همیشه مادرش بوده و این عذابش را بیشتر می کرد.

با خودش فکر می کرد کاش بیشتر به او مادر می گفت و  بیشتر حسادت مادرش را جریحه دار می کرد . عمه اش به مادرش خوبی کرده بود اما چرا مادرش قدر او را نمی دانست نه قدر او را نه عمه اش را .

عمه اش که مرد کمرش خم شد. همیشه منتظر این بود که هوا پس شود و زندگی از بالای سرش بگذرد و تمام شود. عمه اش همیشه می گفت که زندگی هیچ وقت تمام نمی شود و دنیا به آخر نمی رسد . می گفت زندگی مانند یک ساعت شنی است که هی برگردانده می شود و هیچ وقت نمی توانی منتظر تمام شدن شنها باشی .اما خودش خوب می دانست که شن های او جان آخرشان را می زنند و دیگر برگردانده نمی شوند.

باد شدیدی وزید شیشه های پنجره اش را شکاند و تکه هایی که نمی دانست به سبز می زند یا قهوه ای را همه جا پخش کرد . نور وحشیانه همه جا  حتی سوراخ روی دیوار که قبلا جای میخ و قاب عکس عمه اش بود را پر کرد .

اولین بار بود که میگرنش با تابش نور شدید عود نمی کرد. فهمید که هوا پس شده. کمرش را راست کرد.خوب که اطرافش را نگاه کرد،فهمید که زندگی از بالای سرش رد شده.

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:19 توسط elnaz-r| |

دستهايش را بالاي بخاري نگه داشت .انگشتانش گزگز كردند. حس مي كرد كه ناخن هايش ترك برمي دارند. خون زير پوست دستش به جريان در آمده بود  و احتمالا سلول هاي آن از يكديگر سبقت مي گرفتند. دستهايش را خيلي آرام به هم مي ماليد و با اين كارگرما را با دستانش گير مي انداخت و به صورتش مي رساند .چند بار اين كار را كرد تا خون زير پوست صورتش هم به حركت در آمد . چشمانش به يك نقطه ي سياه  روي ديوار قفل شده بود و حركت نمي كرد . انگار افكارش نمي گذاشتند كارهايش را سريع و درست انجام دهد . آرام شالش كه هنوز دور گردنش بود را باز كرد و روي صندلي كنار بخاري انداخت . تا به خانه برسد بيش از صد بار كارهايش را مرور كرد . مي خواست تصميم بگيرد. بايد تصميم مي گرفت . هنوز دكمه هايش را كامل باز نكرده بود كه تصميمش را گرفت . ديوانه وار دستش را به طرف شالش برد و دوباره آن را دور گردنش حلقه كرد .خيلي سريع از چند ،در گذشت . در اتاق ،در راهرو و در حياط . هيچ كدامشان را هم نبست .خيلي تند راه مي رفت . پاهايش توانايي تصميم سريع او را نداشتند و گاهي از بدنش عقب مي ماندند.

سرما خودش را به او مي ماليد و نوك بيني اش را قلقلك مي داد ، آنقدر كه آن را به خجالت انداخته بود.

در خودش قاطعانه تصميمش را گرفته بود و ادعا مي كرد كه با دفعات قبل فرق دارد .فكر مي كرد اين بار توانايي اين را دارد كه زنگ در خانه شان را بزند . و حتي توانايي اين را هم دارد كه وارد خانه شود  وبيشتر از همه توانايي اين را هم دارد كه زن را از خانه اش بيرون كند.

آبي كه در فرو رفتگي كنار خيابان جا مانده  از سرما يخ زده بود .سرعتش را كم كرد و تمام يخ ها را شكاند .چند ضربه اي، به يخ ها زد تا اينكه حواسش پرت شد و پايش به جدول خورد و درد گرفت . آن موقع بود كه سرعتش را زياد كرد .

شالش را تا جايي كه مي توانست بالا كشيد و سرش را در آن فرو برد . خيلي كم پلك ميزد . روي مژه هايش دانه هاي يخ را حس مي كرد. تصميم داشت كه مثل دفعات قبل تمام راه را پياده برود اما مي ترسيد كه با پياده رفتن باز فرصت داشته باشد و خودش را منصرف كند .

اما خودش ادعا مي كرد كه قاطع است . گاهي بدون اينكه متوجه شود در فكر فرو مي رفت و قدم هايش آرام مي شد . اما خيلي سريع به خودش مي آمد و دوباره سرعتش را زياد مي كرد. ديگر پاهايش هم با افكار او هماهنگ شده بود .

از آخرين خيابان هم گذشت و وارد كوچه شان شد . از آن خانه متنفر بود خانه ي سنگي با شيشه هاي آبي . روزي عاشق اين خانه بود اما…

مي خواست تعادلش را حفظ كند . قدم هايش را آرام و منظم كرد ، داشت نزديك مي شد دستهايش را از جيب كاپشنش بيرون آورد و چند بار روسري اش را مرتب كرد وچند بار هم صدايش را صاف كرد .نزديك تر كه شد با خودش فكر كرد كه نكند آنها او را از صبح ديده اند.

از خودش خجالت كشيد .دستهايش را در هم گره كرد ،ابرو هايش در هم رفت . نه عصبي بود ونه غمگين فقط خجالت مي كشيد ،خجالت مي كشيد كه برود و زندگيش را پس بگيرد. ديگر رسيده بود . ايستاد . فكر كرد. نوك پايش را چند بار به ديوار سنگي خانه زد .اما ترسيد كه دوباره منصرف شود . انگشت اشاره اش را كه از سرما سرخ شده بود و مي لرزيد را بالا آورد و تا نزديك زنگ برد . اما باز هم نتوانست . چند بار اين كار را كرد اما نتوانست. چند قدم به عقب رفت و ايستاد و خانه را نگاه كرد .فكرش را نمي كرد انتظارش را نداشت . زن در حاليكه جيغ مي كشيد و گريه مي كرد در را باز كرد و بيرون آمد . چشمانش به چشمان زن قفل شد آنقدر كه حلقه هايي ايجاد كرد و باريد . زن با خشم به او نگاه كرد انگار از ديدنش متعجب نشده بود . يك قدم به طرفش آمد اما منصرف شد چيزي زير لب گفت و راهش را كج كرد و رفت.

دوباره شالش را تا جايي كه مي  توانست بالا آورد . دوباره بايد تمام را را پياده مي رفت . اما اين بار خوشحال بود . آرام راه  مي رفت ولبخند مي زد . پاهايش توان گرفت، دويد و با صداي بلند خنديد . ..

 

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:3 توسط elnaz-r| |

** ** **

  1. اول يه كار خيلي قديمي:

(((انتقام)))

جلوي در حياط رنگ و رو رفته شان ايستاده بود و كلافه و سر در گم به نظر مي رسيد. خانه ي نوسازي كه درست ديوار به ديوار آنها بود ،حدود يك متري جلوتر از خانه ي آنها ساخته شده بود و جلوي ديدش را مي گرفت و البته باعث ناقص شدن خانه ي آنها هم شده بود . هر چند دقيقه يك بار از كنار در به كنار خانه ي همسايه مي رفت و از پشت آن انتهاي كوچه را سرك مي كشيد .حتما در انتظار كسي بود . سردش شده بود . مدام دستهايش را به هم مي ماليد و در آن (ها) مي كرد . گونه ها و نوك بيني اش سرخ شده بودند ، درست رنگ كلاه بافتي كه مادرش تازه بافته بود و او هم حالا سر كرده بود .اعصابش به هم ريخته بود چند باري مي شد كه سرك مي كشيد اما خبري از چيزي نبود . مدام با خودش زمزمه مي كرد :اه لعنتي بيا ديگه.

در حياطشان نيمه باز بود ، طوري كه از فاصله ي دولنگه ي در كل حياط دور و درازشان را مي شد ديد . چند بار ديگر فاصله ي بين در حياط و ديوار همسايه شان را طي كرد و سرك كشيد ،اما فايده اي نداشت پيدايش نمي شد . در فكر فرو رفته بود . داخل حياط شد . در حالي كه سرش را پايين انداخته بود و دو دستش را از پشت كمرش به هم گره كرده بود ،كل حياطشان را قدم رو رفت ، پرهاي بچه كبوتر عزيز دردانه اش روي زمين ريخته بود و او بايد دزد كبوتر نازپرورده اش را گير مي آورد . البته مي دانست كه دزد آن كيست يعني همان موقع كه داشت كبوترش را مي برد ديدش ، اما هر چه دنبالش دويد نتوانست آنرا بگيرد و حالا فقط منتظر اين بود كه يك بار ديگر سايه اش از از جلوي خانه آنها بگذرد تا آنوقت بلايي به سرش بياورد كه مرغان آسمان به حالش گريه كنند . آخر كبوتر زيباي او تازه يك ماهش بود ، و او با كلي زحمت آنرا بدست آورد . براي انتخاب والدين همين بچه كبوتر كلي تلاش كرد و در آخر از بين تمام كبوترانش يك جفت كبوتر مرغوب كه نر آن زاغي بود و ماده اش طوقي را انتخاب كرد وحالا انتظر داشت كه بچه كبوترش سوسكي مرغوبي شود .

خيلي لز كبوتر بازان چشمشان به دنبال سوسكي تازه متولد شد ه ي او بود . اما حيف كه تمام زحماتش به باد رفته و حالا فقط حس انتقام بود كه در او مي جوشيد . بايد دزد آنرا پيدا مي كرد . با همان اخم و دستهاي گره كرده پشت كمرش چند بار طول حياط را بالا و پايين رفت ، تا اينكه صداي خش خش برگها را شنيد ،انگار چيزي رويشان راه مي رفت قدري خودش را پشت ديوار انباري گوشه ي حياطشان كه لانه ي كبوتر هايش هم آنجا بود پنهان كرد . سرش را از كنار ديوار به داخل حياط بيرون آورد خودش بود. همان گربه سياهي كه او را به عزاي كبوترش نشانده بود . حالا وقتش بود . ساعتها انتظار چنين لحظه اي را مي كشيد . گربه بي خبر از همه جا به طرف او مي رفت . وقتي نزديكش رسيد خيلي سريع با حركتي شتابدار روي گربه پريد و دو دستش را به دور كمر آن حلقه كرد. گربه هم از ترسش نيم متري پريد و و در حالي كه دست و پايش را به موزاييك كف حياط مي كشيد قصد فرار داشت . صداي ناخن ها يش كه روي مزاييك كشيده مي شد ، پسر را آزار مي داد . آنرا محكم بغل كرد و راه افتاد . گربه در بغلش بود و مدام تكان مي خورد و براي فرارش تقلا مي كرد . اما پسر خيلي محكم تر از اينها او را چسبيده بود . حالا ديگر قاتل بچه كبوتر در دستش بود ، اما نمي دانست با او چه كار كند . گربه در بغلش بود و باز هم طول حياط را بالا و پايين رژه مي رفت . تا اينكه ياد حرف پدرش افتاد . هميشه وقتي مادر به او مي گفت كه سبيلش را بزند او مي گفت : كه سبيل من حكم سبيل گربه را دارد و اگر آنها را بزنم تعادلم را از دست مي دهم و ديگر حتي نمي توانم راه بروم . اين جرقه در ذهنش ايجاد شده بود . اين طور عذاب كشيدن قاتل بچه كبوترش را مي ديد . بنابر اين گربه را به پشت خواباند و دو پايش را زير پاي راستش گذاشت و دو دستش را در دست چپش گرفت و خودش هم تقريبا روي آن نشست ، بعد با دست راستش شروع به كندن سبيل هاي او كرد .، و يكي يكي آنها را از جا در اورد . گربه با در آوردن هر سبيل به روش خودش جيغي مي كشيد و مدام سرش را به چپ و راست تكان مي دادتا شايد پسر دست از سر او بر دارد. اما اين كار شدني نبود . خلاصه كار پسر تمام شد ،اما يكي از سبيل هاي سمت چپ صورت گربه را نكنده بود . دوباره بغلش كرد و به طرف راهروي خانه رفت . نمي خواست مادرش بفهمد ،آرام در را باز كرد . كفشهاي كتاني كهنه و رنگ و رو رفته اش را در آورد و با تلاش زياد آنها را برداشت و در دستهايش جا داد.، و بعد خيلي آرام در را بست و به طرف پله هاي پشت بام رفت . از پله ها بالا رفت و در پشت بام را باز كرد و دوباره شروع به راه رفتن كرد . دنبال جايي مي گشت كه گربه را زمين بگذارد ، اما درست از ماجرا خبر نداشت . هنوز مطمئن نبود كه اگر گربه را روي زمين مي گذاشت مي توانست راه برود يا نه . از اين مي ترسيد كه او در كمال صحت و سلامت راه برود و بدون هيچ آسيبي از دست او فرار كند . ترسيده بود اما نمي دانست از چه ترسيده .

دلش را به در يا زد . گربه را به طرف ديواري كه ا ز ابتداي حياط شروع مي شد و به در خروجي ختم مي گرديد ، برد . عرض ديوار در آنجا از بقيه ي جاها كمتر بود . آن را روي ديوار گذاشت ، گربه هم ابتد آرام بود و بعد كه مطمئن شد دستهاي خشن پسر او را رها كرده سريع پا به فرار گذاشت ، اما هنوز دو قدم هم نرفته بود كه از روي ديوار به داخل حياط افتاد . از برخورد آن با موزاييك كف حياط صداي عجيبي بر خواست . خيلي سريع بلند شد اما با هر قدمي كه بر مي داشت از سمت راستش به پهلو مي افتاد .و پهن زمين مي شد . تا انتهاي حياط بيش از ده بار زمين خورد و پسر روي بام از خنده ريسه رفته بود و كلي هم احساس غرور مي كرد .

** ** **

دوم يه كار يه كم جديد :

(((عذاب وجدان)))

پشت ميزش نشسته بود . كتابش را ورق مي زد و مثل هميشه دست چپش را بين موهايش برده بود و پوست و زخم هاي روي سرش را مي كند.همه جاي سرش زخم شده بود و اوهر بار با كندن زخم ها از خوب شدنشان جلوگيري مي كرد . ديگر اختيار دستش را نداشت .

چشمانش مي سوخت اما نمي توانست بخوابد انگار افكارش در هم پيچيده بود به طرف ساعت نگاه كرد .عقربه ي بزرگ روي 12 و عقربه ي كوچك روي 11 قفل شده بود و عقربه ي قرمز رنگ ثانيه شمار هم سر جايش مي لرزيد . لحظه اي مردمك چشمانش همراه آونگ ساعت به چپ و راست حركت كرد .

ساعت جيبيش را از كشوي ميز بيرون آورد و نگاهش كرد زياد خوب نمي ديد . اما فهميد كه ساعت از 2 صبح هم كمي گذشته دو دستش را روي ميز تكيه گاهش كرد . دستانش گيجگاهش را فشردند و به عكس هاي خانوادگي زير شيشه ميزش خيره شد . ميزش رو به روي در اتاق بود . حركت چيز سياهي را روي چهار چوب فلزي در احساس كرد . خيلي سريع سرش را بلند كرد اما چيزي نديد . كمي صبر كرد .سوسك سياهي از درز پوسيده ي چهار چوب در بيرون آمد . نمي خواست آنرا بكشد . مي دانست كه اگر آنرا بكشد دوباره عذلب وجدان به سراغش مي آيد . از طرفي آن رويش كه بالا مي آمد ديگر نمي توانست جلويش را بگيرد . او 2 ، رو داشت يك روي آرام ،ساده و خجالتي و روي ديگر پر تحرك و كمي هم ترسناك ، هر وقت مي خواست روي بدش را ساكت كند . دفتر كارهايش را مي خواند و دوباره عذاب وجدان مي گرفت . و اين باعث مي شد كه جلوي كارهاي بعديش را بگيرد . كشوي ميزش را باز كرد و دفترش را كه بين برگه هاي مختلف پنهان كرده بود را بيرون اورد و صفحاتش را ورق زد . تمام كارهايش مرور شد . مورچه هايي كه از قصد زير پايش لهشان مي كرد .و در لانه هايشان بنزين مي ريخت .گربه هايي كه سبيل هايشان را مي كند و روي ديوار ، رهايشان مي كرد . پروانه هايي كه يك پالشان را مي كند و آنها را به هوا پرتاب مي كرد . سوسك هايي كه بر عكسشان مي كرد و نزديك لانه ي مورچه ها مي گذاشت . كندوهاي زنبور هايي كه با جاروي سقف زني مادر خرابشان مي كرد . مارمولك هايي كه دمشان را مي كند و جمع مي كرد و خيلي كارهاي ديگر و حالا هم زخم هاي سرش كه از دست او امان نداشتند . سرش را كه بلند كرد سوسك روي ديوار كنار تختش راه مي رفت . از مرور كردن دفترش ،آنقدر عذاب وجدان گرفته بود كه ديگر نتواند آنرا بكشد .

دفترش را بست ،پنجره ي اتاقش را باز كرد . چراغ را خاموش كرد و همين كه خواست فاصله ي بين چراغ و تختش را طي كند . حس كرد چيزي زير پايش تكان مي خورد . حركت شاخك هايش را مي فهميد . فكر كرد كه آنرا كشته اما با بلند كردن پايش ، خيلي سريع فرار كردو از روي آن يكي پايش رد شد و رفت . از اينكه نمرده بود نفس راحتي كشيد .

خودش را روي تخت انداخت . هنوز هم خوابش نمي آمد . اما چشمانش را بست .

گربه ها گوشت بدنش را مي كندند و مي خوردند . مورچه ها در چشمانش لانه كرده بودند . و ديگر چيزي از چشمانش نمانده بود . سوسك ها از دهانش بيرون مي آمدند و دم مارمولك ها به جاي موهايش قرار گرفته و تكان مي خورد .زنبور ها تمام بدنش را نيش مي زدند و قسمت هاي مختلف كندو مي ساختند . پروانه هاي بدون بال از گوشش بيرون مي آمدند .

تمام بدنش از عرق خيس شد . با آن حال و اوضاع هنوز زنده بود . به لرزش افتاد . آنقدر لرزيد و لرزيد كه يكدفعه از خواب پريد .

هوا ديگر روشن شده بود . نسيم خنكي از پنجره به صورتش خورد . از جايش بي حوصله بلند شد و پاهايش را از تخت پايين انداخت ،دستش را بالا آورد و دانه هاي عرق روي پيشانيش را پاك كرد . ديگر از عذاب وجدان ها يش خسته شده بود مي خواست به آنها پايان دهد .كه آن موجود سياه يكدفعه از زير تختش بيرون آمدو ازوري پاهايش عبور كرد . اما اين بار او با حرص از جايش بلند شد و به طرفش دويد و آنرا ،زير پايش له كرد .بعد به طرف ميزش رفت و دفترش را باز كرد و دوباره چيزي در آن نوشت .

                                                                                                                                       **                                                     **                                      **

سوم هم در پناه حق باشيد (عيد فطر هم پيش پيش مبارك)

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:27 توسط elnaz-r| |
  • باد بزن حصيري مادربزرگش را در دست گرفته بود و خودش را باد مي زد . سرش پر شده بود از دانه هاي عرق ريز و درشت هر بار كه حركت باد بزن را متوقف مي كرد دستش را به سر بدون مويش مي كشيد . تازه موهايش را از ته تراشيده بودند يعني از همان موقع كه آن قرص هاي رنگارنگ و آمپول هاي دردناك روي كار آمد سرش هم بدون مو شد هميشه از اينكه روسريش را جلوي كسي در بياورد خجالت مي كشيد حتي مادرش فقط وقتي اين كار را مي كرد كه هيچ كس پيشش نباشد . از آينه وحشت داشت از بچه هاي كوچك فاميل كه اورا مسخره مي كردند مي ترسيد .
  • اين بار وقتي دستش را روي سرش كشيد تا دانه هاي عرق را پاك كند سرش داغ داغ شده بود و به نظرش كمي هم ورم داشت باد بزن را روي زمين گذاشت لحظه اي نگاهش به گل هاي قالي ميخكوب ماند . تعادلش را از دست داد و افتاد . سرش محكم به زمين خورد و صدا داد . احساس كرد ددرون سرش چيزيست كه دوست دارد به زمين بچسبد .سرش آنقدر سنگين شده و سفت به زمين چسبيده بود كه او هر كاري مي كرد نمي توانست آنرا بلند كند . ديگر تلاشي نكرد چشمانش سقف خانه را جستجو كردند تازه فهميد كه سقف خانه اصلا سفيد سفيد نيست و بيشتر به خاكستري مي زند لكه هايي را ديد يادش آمد وقتي كه بچه بود با برادرش سرنگ هاي جعبه ي بهداشتي را بر مي داشتند و سرنگ بازي مي كردند يادش آمد آن موقع نمي دانست در پارچ به جاي آب شربت است و سرنگش را از شربت پرمي كند همين كه مي خواهد آنرا به طرف برادرش خالي كند او مي زند زير دستش و تمام مايع درون سرنگ به سقف مي خورد و جايش مي ماند .بعد يادش آمد كه سرنگ هاي بيمارستان هم سوزنهايشان و هم خودشان خيلي كلفت تر از سرنگ هاي جهبه بهداشتي خانه شان است و وقتي كه آنها را در بدنش فرو مي بردند تا چند ساعت تمام بدنش بي حس مي شد يادش آمد كه سقف بيمارستان سفيد سفيد است اما نه يكي از اتاق هاي آن سقفش سبز بود و حتي دكتر ها و پرستار هايش هم لباس سبز مي پوشيدند وقتي كه او را روي تخت خواباندند چراغ هاي بزرگ بالاي سرش روشن شد و بعد دوباره يكي از آن سرنگ ها و بعد همه جا سفيد سفيد شد و ديگر چيزي نفهميد فقط دوباره سردرد ها و داغ شدن ها و تهوع هاشروع شد .
  • يادش آمد مادربزرگ هميشه به او مي گفت كه بايد صبور باشد بچه كه بود نمي دانست صبور بودن يعني چه اما آنقدر مادر بزرگش را دوست داشت كه خيلي سريع ياد گرفت كه چطور صبور باشد . ياد گرفت نبايد به مادرش بگويد كه درد دارد نبايد بگذارد كه او گريه كند و هميشه جلوي مادرش بايد نشان دهد كه حالش كاملا خوب است و مشكلي ندارد . حالا هم يادش آمد مادرش رفته كه براي او دوباره از آن قرص هاي رنگارنگ و آمپول هاي دردناك بگيرد .
  • هر چه تلاش كرد ديگر لكه هاي شربت روي سقف را نديد. سقف خانه درست مانند سقف بيمارستان سفيد سفيد شده بود. صداي مادرش را مي شنيد اما او را نمي ديد درست مثل ضربان قلبش يادش آمد كه مادربزرگ مي گفت هر وقت صداي قلبت را خيلي بلند شنيدي بدان كه ستاره ات در آسمان در حال چشمك زدن است حالا او صداي قلبش را خيلي بلند مي شنيد و دوست داشت ستاره اش را ببيند اما همه جا سفيد سفيد بود باز صداي مادرش را شنيد نمي دانست كه با چه كسي حرف مي زند اما مي گفت كه دارو ها را همين الان خريده و گريه مي كرد و داد مي زد كه كاري براي دخترم بكنيد افراد ديگري كه آنجا بودند مانند مادر بزرگ به مادرش مي گفتند كه صبور باشد چون به دخترش يك حمله مغزي دست داده و او رادچار مرگ مغزي كرده و ديگر كاري از دست آنها بر نمي آيد . يادش آمد كه مادر بزرگش هم سكته ي مغزي كرد و مرد فكر كرد كه حتما او هم دارد مي ميرد آخر هيچ وقت سقف هيچ جايي تا اين حد سفيد سفيد نشده بود . صداي قلبش هر لحظه آرام تر و آرام تر مي شد و او دوست نداشت او مي خواست كه صداي قلبش بلند باشد تا بتواند چشمك زدن ستاره اش را ببيند اما صدا آنقدر ضعيف و ضعيف تر شد كه آخر تمام شد و سوت كشيد و فقط خطي صاف روي صفحه ي مانيتور كنار او نمايان گشت . خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:15 توسط elnaz-r| |

 

يك بار ديگر به طرفش رفت مي ترسيد كه آخري هم بميرد درست مثل دو ماهي ديگر كه بي سرو صدا مردند و او هيچ نفهميد ماهي بدون تحرك در آب ايستاده بود . ترسيد. دستش را به طرف تنگ برد و با انگشت اشاره اش دو بار به آن زد . دوباره سرش داشت شروع به لرزيدن مي كرد كه ماهي اول كمي چشمهايش را تكان دادو بعد چرخي در آب زد. خيالش راحت شد نمرده بود . امير ماهي ها را براي عيد خريده بود . آنها يك سال با هم بودند اما حالا هنوز عيد دوم نشده دوتايشان مردند . امير ماهي ها را نامگذاري كرده بود . بزرگترين ماهي را به نام خودش و ماهي متوسط كه باله هاي سفيد وسه شاخه داشت و خيلي هم زيبا بود را به نام نگار و كوچكترين ماهي را به نام بچه اي كه نداشتند نام گذاشت .

امير دوست داشت كه بچه اش دختر باشد و اسمش را سوگل بگذارد. اما نگار دو.ست نداشت كه بچه داشته باشد حتي فكر اينكه قرار است محبت امير بين او و بچه تقسيم شود آزارش مي داد . حسود بود . او نسبت به هرچيزي كه به امير مربوط مي شد حسادت مي كرد حتي لباس هايش.

* * *

از پنجره آپارتمان به خيابان خيره شده بود كه ماشين امير را ديد با عجله ماشينش را پارك كرد . لبخند دلنشيني روي لبان نگار نقش بست . ذوق كرد . فكر مي كرد كه حتما امير دلش براي او تنگ شده . اما وقتي كيسه ي پلاستيكي را در دستش ديد . ناراحت شد . چشم هايش گر كرفت و گوش هايش صوت كشيدو بعد هم سرش شروع به لرزيدن كرد با شروع لرزش سر دستش خودبه خود به طرف سرش رفت و گيجگاهش فشرده شد.وقتي سرش مي لرزيد كه چشم هايش گر مي كرفت و گوش هايش صوت مي كشيد و وقتي چشم و گوشش اين طور مي شد كه حسوديش گل مي كرد و اعصابش را با غنچه هاي آن خورد . دكتر ها مي گفتند كه اعصابش خراب است مي گفتند كه نبايد سرش بلرزد حال ديگر كم كم او اعصاب امير را هم خراب كرده بود .

امير خيلي سريع در ماشين را بست آب از كيسه ي پلاستيكي چكه مي كرد و او هول شده بود . كيسه را در دست راستش گرفت و با دست چپ از روي جيب هايش به دنبال كليدآپارتمان گشت نگار از پنجره ي كنار اف اف امير را مي ديد و از حسادت به ماهيها حاضر نبود تا كمي دستش دراز كند و در را براي شوهرش باز كند . او مي خواست امير كليدش پيدا نشود و همان يك ذره آبي كه در كيسه مانده بود تمام شود و ماهيها بميرند . اما دلش طاقت نياورد فكر مي كرد كه اينطور شوهرش عذاب مي كشد . دستش را دراز كرد و كليد در باز كن را فشار داد و دوباره از پنجره به خيابان خيره شد . خيلي سريع در آپارتمان بسته شد . صداي قدم هاي امر را روي پله ها مي شنيد پله هايي كه دوتا يكي مشدند و براي رسيدن به طبقه ي دوم عجله داشتند . نگار به طرف در رفت صورتش را به در چسباندو چشمش را مماس با چشمي در كرد و منتظر ماند كه شوهرش را ببيند . واحد آنها طوري بود كه از چشمي در تا پاگرد پله ها ديده مي شد . امير خيلي سريع پله ها را بالا آمد و اين بار بدون اينكه به دنبال كليدش بگردد دستش را به طرف زنگ برد . اما تا دستش به زنگ برسد در باز شد . نگار سرش را از پشت در آويزان كرد و گفت : اينا ديگه چيه دستت ؟

امير كيسه را در دست راستش جابه جا كرد و با همان دست به چهارچوب در تكيه زد. خم شد و بند كفشهايش را شل كرد تا راحتر پاهايش را رها كند . آب كيسه ي پلاستيكي هنوز چكه مي كرد . سرش را بلند كردو گفت ك به به خانوم هي بهت مي گم اضافه وزن گرفتي بگو نه خوب به خاطر همين سلاماييه كه ناشتا ناشتا مي خوري ديگه موهاي نگار سرش را همراهي كردو از پشت در آويزان شد ابروهاي مشكيش را در هم كشيد ‎، پشت پلكها و پيشانيش چين هايي افتاد و گفت : خوب سلام به جاي تيكه پروندن سؤالمو جواب بده گفتم اين آشغالا.....

امير خيلي سريع كمرش را راست كرد و انگشت اشاره اش را مقابل بيني اش گرفت و گفت : هيس دختر بد نگو خدا قهرش مياد . بعد كمي مكث كرد و با باز شدن اخم هاي نگار دستش را از مقابل بيني اش برداشت وكيسه ي پلاستيكي را از دست امير غاپيد و به طرف آشپزخانه رفت در كابينت بالاي ظرف شويي را باز و تنگ كوچك ماهي كه رويش يك لايه خاك نشسته بود را برداشت و تاحدي كه خاكش گرفته شود زير شير آب گرفت. بعد آب سرد و گرم را مخلوط كرد و در آن ريخت و ماهيها را يكي يكي در تنگ انداخت خيلي دوست داشت كه آنها را بكشد اما حالا وقتش نبود.

* * *

از آزمايشگاه بيرون امد نسيم داغي به صورتش خورد ديگر توان راه رفتن نداشت دوباره چشمانش شروع به گرگرفتن و گوش هايش به صوت كشيدن و سرش به لرزيدن كرد و دست راستش هم خود به خود به طرف سرش رفت و گيجگاهش را فشرد. برگه هاي آزمايش هم در دست چپش مي لرزيد . عرق سرد مي كرد در آن هواي داغ تابستان مي لرزيد و سردش بود . تنها چيزي كه بعد از گرفتن برگه هاي آزمايش به ذهنش رسيد اين بود كه بايد از بين ببردش .وجودش را به امير نگفته بود همان موقع هم كه فهميد وجود دارد چشم هايش گر گرفت و گوش هايش صوت كشيد و سرش لرزيد و باعث شد كه چيزي به امير نگويد حالا هم كه فهميد دختر است باز همان طور شد . اما مطمئن بود كه بايد از بين ببردش درست مثل ماهيها كه منتظر مرگشان بود و هنوز نمرده بودند هنوز وقتش نشده بود . اما ديگر تحمل اين يكي را نداشت با قرار هاي قبلي كه گذاشته بود همان روز اقدام كرد و با دادن مبلغ هنگفتي از بين بردش اصلا نمي فهميد كه چرا تا تعين جنسيتش هم صبر كرده موقع از بين بردنش حتي ديگر چشم و گوش و سرش ، گرنگرفت .صوت نكشيد و نلرزيد بلكه به كارش مطمئن بود و

آرامش كامل داشت . حالا فقط براي بهبودي كامل چند روزي وقت مي خواست كه آن هم فكرش را كرده بود به بهانه ي ديدن پدر و مادرش چند روزي آنجا رفت و حتي چيزي به مادرش هم نگفت چون مي ترسيد كه دوباره چشم هايش گر بگيرد گوش هايش صوت بكشد و سرش بلرزد .

* * *

تمام كار هاي خانه اش را انجام داده بود و مثل هميشه پشت پنجره ي كنار اف اف انتظار آمدن امير را مي كشيد بوي مطبوع غذا تمام فضاي خانه را پر كرده بود . امير آمد بي حوصله بود . وارد كه شد نه بوي غذا نظرش را جلب كرد ونه نگار كه كلي به خودش رسيده بود. نگار سلام كرد امير فقط سرش را تكان داد و به طرف آشپزخانه رفت پارچ آب روي اُپن را برداشت ،مقداري آب در ليوان كنار پارچ ريخت ليوان را تا نزديك دهانش برد زاويه ي ديد چشمانش تراز با تنگ ماهيها شد چيزي نظرش را جلب كرد . گوچكترين ماهي آرام و سبك روي آب ايستاده بود به طرف يخچال رفت بسته ي قرصي را برداشت و يكي از قرص ها را از جلد آلومنيومي اش بيرون كشيد و در دهانش گذاشت و بعد تمام آب ليوان را يك نفس سر كشيد نگار دوباره چشمانش داشت گر مي گرفت هر سؤالي از امير مي پرسيد و هر كاري كه مي كرد او هيچ عكس العملي به كارهاي نگار نداشت . بدون هيچ حرفي به اتاق تاريك كنار آشپزخانه رفت و در را بست و حتي شام هم نخورد.

آفتاب گرم صبح صورتش را قلقلك داد امير چشمانش را باز كرد و چند بار دستش را به چشمانش ماليد و بلند شد ديگر سرش درد نمي كرد قرص و استراحت كار خودش را كرده بود. به اطرافش نگاه كرد نگار هنوز خواب بود سرش را برگرداند كيف نگار روي ميز آباژور كنار تخت بر عكس شده بود و كاغذ سبزي از درون آن خود نمايي مي كرد . كنجكاوي امانش نداد كه نگاهش نكند نگار همه چيز را از بين برده بود برگه هاي آزمايش قبلي حتي خود بچه را اما اين آخري را يادش رفته بود كه از بين ببرد اصلا فكرش را نمي كرد كه ديگر برگه ي آزمايشي وجود داشته باشد بعد اينكه از خانه ي مادرش آمد ديگر نه از خانه بيرون رفت و نه محتويات كيفش را جابه جا كرد . امير كاغذ سبز را از كيف نگار بيرون كشيد تمام برگه ها و عكس هاي سونوگرافي را وارسي كرد چشمانش از شوق مي درخشيد رويش را به طرف نگار كرد باريكه ي نور از پنچره ي اتاق به چشمان نگار برخورد مي كرد ابروهايش را در هم كشيد دستش را مقابل نور گرفت تا مانع از برخورد آن با چشمش شود و بعد آرام چشمانش را باز كرد . با ديدن چهره ي شاد و چشمان براق امير نگران شد چشم و گوش و سرش دوباره بهانه اي براي گر گرفتن ،صوت كشيدن و لرزيدن مي خواستند دستش را تكيه گاهش قرار داد و نشست با ديدن برگه هاي سبز در دست امير اين بار اول سرش لرزيد بعد گوشش صوت كشيد و بعد چشمانش گر گرفت دستانش سست و بي حس شدند و باعث شد كه روي بالش پرت شود . امير نگران شد تا به حال لرزش نگار را اين طور نديده بود خيلي سريع گفت : چيزي شده نگار . اما نگار فقط مي لرزيد . امير به طرفش رفت دستهاي نگار را محكم چسبيد و نگذاشت كه ديگر بلرزند حالا ديگر سرش هم نمي لرزيد با لمس دستهاي امير لرزشش قطع شد فقط امير بود كه مي توانست لرزشش را قطع كند اين را فقط نگار مي دانست . لرزشش كه قطع شد چشمان امير دوباره درخشيد و گفت : حالا ما يه دختر داريم ؟ آخه چرا زودتر نگفتي تو كه مي دونستي من خيلي دوست دارم.

اشكهاي نگار سرازير شد بي معطلي مي آمد و گونه هايش را شستشو مي داد . بريده بريده گفت :اما...اما...راستش..... ديگه نيست يعني بود اما حالا ديگه نيست من كشتمش.

امير دستهاي نگار را رها كرد و گفت : اين ديگه چه شوخيه مسخره ايه .

اما نگار دوباره لرزشش شروع شد سرش را بين بالشش گم كردو با صداي بند گريست امير از خانه بيرون رفت و فقط صداي گاز اتومبيلش بود كه در ذهن نگار نقش بست.

* * *

دوباره به طرفش رفت آخرين ماهي آرام و سبك روي آب ايستاده بود اين بار نه چشمانش گرگرفت نه گوشش صوت كشيد ونه سرش لرزيد انگشت اشاره اش را به طرف تنگ بردو دوبار به آن زد اما اين بار ديگر ماهي هيچ تكاني نخورد.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:34 توسط elnaz-r| |

سلام شرمنده به خاطر كم كاري حتما مي گيد تو كه اينقدر كم كاري اصلا چرا وبلاگ ساختي بايد بگم كه در دوران امتحانات از بچه مدرسه اي ها خرده نگيريد . راستش يه چيزايي نوشتم ولي چون زياده وقت نمي كنم كه تايپ كنم اما حالا يه چيز خيلي خيلي كوتاه تا حالا ايجوري ننوشتم اين فقط يه تجربه است .

(( مار نيشم زد و مرد بيچاره مار نمي دانست چنان زهري از نفرت در وجودم است كه هزار بار از زهر او زهر مار تر است . ))

يه قول : قوله قول كه به زودي به روز باشم اين به شب بودنو ترك كنم

((ممنون از اينكه سر مي زنيد))

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:31 توسط elnaz-r| |

چشم ها يم را كه باز كردم بي اختياز نگاهم به ساعت روي ديوار افتاد كه برق چند فاز را از سرم پرانديعني امكان داشت كه كلاس داشته باشم و مادر از خواب بيدارم نكند . مادر خانه نبود شايد خواب مي ديدم اما نه خواب نبود فقط پنج دقيقه وقت داشتم . اگر از يك ربع بيشتر تاخير مي كردم ديگر سر كلاس راهم نمي دادند و حالا خر بيار و باقالا بار كن . با عجله لباس هايم را پوشيدم و زنگ زدم به آژانس در دلم خدا خدا مي كردم كه آژانس ماشين داشته باشد اما از شانس بدم همه ي ماشين هايش سرويس بودند . كفش هايم را پوشيدم و در حالي كه مي دويدم روسري شاليم را به دور گردنم حلقه كردم. خواستم پياده بروم اما با حساب و كتاب سر انگشتي كه كردم خيلي دير مي شد پس راهم را به طرف خيابان اصلي كج كردم تا تاكسي سوار شوم و بروم . خيلي تند ر اه مي رفتم راه رفتنم بيشتر شبيه

دويدن بود ، نفس هايم بسختي بالا مي آمد اما نبايد سرعتم را كم مي كردم ، هوا هم آنقدر گرم بود كه تا سر خيابان هزار بار به خودم و شانس بدم لعنت فرستادم . به خيابان اصلي كه رسيدم ايستادم يك پرنده هم پر نمي زد چه رسد به يك تاكسي يا ماشين . صورتم از آفتاب شديد مانند لبو سرخ شده بود ديگر كم كم داشت گريه ام مي گرفت مدام خودم را سرزنش مي كردم اما چه فايده خدا هم نگاهي به من نمي كرد . آنقدر در پوشيدن لباس وحركت كردن عجله كرده بودم كه متوجه بالا و پايين بستن دكمه هاي مانتوام هم نشده بودم شانس آوردم كه كسي آن اطراف نبود چون اگر هر كس مرا با آن وضع مي ديد شك نمي كرد كه ديوانه هستم . دلشوره و اصطراب تمام بدنم را فرا گرفته بود . چشمانم ديگر از ديدن صفحه ي مستطيل شكل ساعت مچيم خسته شده بود. بعد از 15-10 دقيقه منتظر ماندن بلاخره سايه ي يك ماشين از دور پيدا شد يك پژو ي دودي رنگ بود نزديكم كه شد سرعتش را كم كرد تمام اميدم به آن بود اما او هم از مقابلم گذشت و رفت هنوز 50 متر هم دور نشده بود كه ايستاد و دنده عقب گرفت و بعد جلوي پايم ايستاد تاكسي نبود اما چاره اي نداشتم خم شدم و گفتم:آژانسه آقا.

مرد با اشاره ي سر جواب داد و من هم بدون هيچ فكري سوار شدم همين كه در ماشين را بستم مرد كه مي خورد 35-30 سالي داشته باشد برگشت و نگاهي موشكافانه به من كرد و خيلي سريع رويش را برگرداند بعد با كنترلي كه دستش بود صداي ضبط ماشينش را زياد كرد آن قدر زياد كه تمام شيشه ها مي لرزيد . شك كرده بودم اين دلهره به دلم افتاده بود كه نكند اين ماشين آژانس نباشد نگران شده بودم اما سعي مي كردم كه اصلا نگرانيم را نشان ندهم .

مرد موهايي فرفري و ريش هايي پر پشت و مشكي داشت در صورتش فقط ريش هايش بود كه خود نمايي مي كرد . مدام زير نظرش داشتم يك سيگار كنار لبش گذاشته بود و بدون اينكه به آن دست بزند دم عميقي مي كشيد و دود غليظي را در هوا رها مي كرد ، روي بازوي دست راستس عكس يك قلب تير خورده خالكوبي شده بود. بوي گند سيگارش كه تمام فضاي ماشين را پر كرده بود آزارم مي داد . كاملا معلوم بود كه آدم جالبي نيست . كم كم داشت به مؤسسه نزديك مي شد ترس به تمام سلول هاي بدنم رخنه كرده بود البته كمي هم اميدوار بودم چون اگر مي خواست بلايي سرم بياورد ازراه

مخصوص تاكسي ها نمي رفت . هنوز 100 متري به مانده بود كه تصميم گرفتم خودم را از اين وضعيت راحت كنم با عجله گفتم : آقا من همينجا پياده مي شم. مرد هيچ توجهي نكرد و به راه خودش ادامه داد. دوباره با صداي بلند تر گفتم: گفتم همين جا پياده ميشم .

اما مرد هيچ عكس العملي نشان نمي داد فقط گاهي سرش را تكان مي داد و گاهي هم لبخند مي زد . تازه هر لحظه احساس مي كردم كه سرعتش هم بيشتر مي شود . نمي دانم چرا اما يك لحظه به ياد گربه ي حياطمان افتادم كه مارمولك كوچكي را با ولع به دهان گرفته بود و نمي دانست كه آنرا چطور بخورد. تازه احساس مارمولك را درك مي كردم . ديگر خودم را فنا شده مي ديدم در حالي كه اشك مي ريختم ملتمسانه گفتم : آقا تو رو خدا مگه خودتون آبرو ندارين خواهش مي كنم منو پياده كنيد .

اما انگار نه انگار مرد دو دستش را روي فرمان ماشين گذاشته بود و دو انگشت اشاره اش را به طور همزمان به لبه ي فرمان مي زد . انگار در دلش عروسي بود خوشحال بود كه احمقي مانند مرا پيدا كرده . نفرت تمام وجودم را فرا گرفته بود آنقدر كه احساس مي كردم مي توانم تمام استخوان هايش را با دستهايم خرد كنم با خودم فكر كردم من كه آب از سرم گذشته پس بهتر است لااقل دادو بيدادي راه بياندازم شايد چاره ساز باشد . دوباره اما اين بار با دادو فرياد گفتم : هي احمق مگه با تو نيستم ، مي خوام پياده شم اگه نگه نداري شيشه رو مي كشم پايين و جيغ مي كشم .

وقتي كه ديدم اهميتي نمي دهد كيف دوشيم را گرفتم دستم و محكم به پشت سرش زدم مرد كه انتظار چنين ضربه اي را نداشت نگاهي به دور و برش كردو بعد خيلي سريع چيزي را در گوشش گذاشت و آرام سرعتش را كم كرد و بعد نگاهي به عقب كرد ، وقتي كه ديد صورتم پر از اشك شده خودش همه چيز را فهميد و گفت : تو رو خدا ببخشيد خانوم من يادم رفته بود سمعكمو بزارم ، تو رو خدا حلالم كن . بعد نگه داشت و گفت : كجا مي ريد برسونمتون.

ديگر واقعا فكر اين يكيش را نمي كردم خودم را جمع و جور كردم و پولي را از كيفم بيرون آوردم و گفتم:ممنون آقا همين جا پياده مي شم . مرد از خجالت لبخند كمرنگي زد و گفت: ببخشيد خانوم ولي من واقعا نمي شنيدم كه شما چي مي گيد.

ديگر چيزي نگفتم يعني سعي نكردم كه ادمه بدهم ، اما هر كاري كردم كرايه اش را نگرفت و آنقدر عذرخواهي كرد كه خودم هم شرمنده شدم . چند متري از ؤسسه دور شده بود م ديگر دير شده بود خيلي دير اما باز هم به اميد روزنه اي رفتم . منشي آموزشگاه من را كه ديد تعجب كرد به آرامي پرسيد : كاري داشتي كه اومدي ؟ گفتم : بله تو رو خدا ببخشيد قول مي دم كه آخرين بارم باشه حتي حاضرم تعهد بدم فقط يه امروزو اجازه بديد برم سر كلاس .

منشي كه از تعجب چشمانش گرد شده بود گفت: چي داري واسه خودت سر هم مي كني روزاي فرد كه شيفت پسراست دخترا روزاي زوج كلاس دارن پس چرا امروز اومدي امروز كه سه شنبه است.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 0:35 توسط elnaz-r| |

گرد پيري بر چهره ام ريخت پلك هايم سنگين سوي چشم هايم كم و سياهيشان كدر شدند همان چشماني كه روزي تو خواهان آنها بودي و آنها خواهان تو گوشهايم ناشنواگشتند همان گوش هايي كه به صداي تو عادت كرده بودند و بعد از رفتنت ديگر نمي خواستند صدايي جز صداي تو را بشنوند . موهاي مشكي و پريشانم كه فقط به عشق تو پريشان مي گشت سفيدو آرام شد.

من و تو آن زمان به هم بوديم در بازيهايمان هميشه من مادر بودم و تو پدر و عروسكها هم بچه هايمان اما من هميشه فكر مي كردم كه اينها فقط يك بازيند حتي وقتي كه بزرگ شديم و باز با هم بوديم فكر مي كردم كه هنوز همان بازي بچگي است. سالها گذشت و تو ديگر مي خواستي پايت را از اين بازي بيرون بكشي مي خواستي بروي من هم هيچ مقاومتي نكردم چون فكر مي كردم بعد از رفتنت يك بازي جديد با آدم هاي جديد شروع مي شود .

ديگر آخرش بود پرسيدي : دوستم داري ؟ به جمله ات خنديدم از ته دل . بنظرم سوالت مسخره بود تو براي من يك هم بازي بودي وفقط تو را به عنوان يك هم بازي دوست داشتم اما تو اين را نمي خواستي . به من گفتي كه تو تمام زندگي مني. اما باز خنديدم اولين بار بود كه تا اين حد حرف هايت به نظرم خنده دار مي آمد . از خنده ام غمگين شدي در خودت رفتي و گفتي : دوست ندارم هم بازي باشم دوست دارم تمام زندگيه تو باشم .

قاطعانه گفتم كه تو فقط همبازي من هستي.

اما تو اصرار داشتي كه ديگر با من اين بازي را نكني بازي كه تمام وجودم بود تو مي خواستي بزرگ شوي مي خواستي رشد كني اما من دوست نداشتم كه بزرگ شوم پس گفتي :مي خواهم بروم گفتي : هروقت حس كردي كه به من نياز داري و دوستم داري و ديگر دوست نداري كه باز آن بازي مسخره را ادامه دهيم يك صوت بزن تا من يه فاصله ي سه صوت خودم را پيش تو برسانم . از تو بدم آمد تو بازي را كه با تمام وجودم دوست داشتم مسخره مي دانستي . رفتي خيلي راحت هنوز زياد از رفتنت نگذشته بود كه حس كردم دوست دارم كه برگردي اما به خودم هم دروغ مي گفتم حرفهايت درباره ي بازيمان يادم آمد به تو حق دادم بازيمان مسخره بود تازه فهميدم كه چقدر دوستت دارم. مدام به خودم هم دروغ مي گفتم كه اين يك شوخيست حتي بارها و بارها خودم را بين دورنگيم گم كردم اما فايده اي نداشت . چند وقتي طاقت آوردم اما ديگر نمي توانستم غرورم هم اجازه نمي داد كه يك صوت بزنم تا به فاصله ي سه صوت پيشم باشي از طرفي فكر مي كردم تو خودت بدون صوت هم بر مي گردي روزها گذشت عشق تو تك تك سلول هاي بدنم را به جنون كشاند ديگر راضي شده بودم كه صوت بزنم و تو بيايي اما مشكلي در كار بود تازه فهميدم اصلا بلد نيستم كه صوت بزنم .

به خاطر بازگشت تو مدتها تمرين كردم تا بلاخره ياد گرفتم . حالا وقتش بود وقت اينكه صوت بزنم و تو بيايي . صوت زدم.يك بار ، دوبار ،سه بار ...... تمام عمرم را اما نيامدي به من گفتند كه حتي اگر صداي صوت تو تا آسمان نهم هم برود ديگر نمي تواني كه بيايي چون از آسمان تا اينجا راه طولانيست.

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:59 توسط elnaz-r| |
سلام خدمت همه ی اهل قلمی ها ودیگر دوستان نوروز باستانی را به شما تبریک می گویم
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:11 توسط elnaz-r| |